در مدرسه از نشاطمان کم کردند از فرصت ارتباطمان کم کردند
تا کمی عشق به هم تعارف کردیم از نمره انظباطمان کم کردند

روز عشق آمد و من تنهاي تنهايم ! همه عاشقان دست در دستان هم گذاشته اند و به هم محبت و عشق هديه مي كنند اما من تنها در اين گوشه از اين دنياي بي محبت نشسته ام و با حسرت به عاشقان كه دست در دستان هم گذاشته اند و بر لبان هم بوسه ميزنند نگاه مي اندازم و اشك ميريزم و آن لحظه دلم هواي تو را ميكند!

این همه آشفته حالی، این همه نازک خیالی
ای به دوش افکنده گیسو، از تو دارم از تو دارم
این غرور و عشق و مستی، خنده بر غوغای هستی
ای سیه چشم و سیه مو، از تو دارم از تو دارم
این تو بودی کز ازل، خواندی به من، درس وفا را
این تو بودی کآشنا کردی به عشق، این مبتلا را
من که این حاشا نکردم،از غمت پروا نکردم
دین من، دنیای من، از عشق جاویدان تو رونق گرفته
سوز من، سودای من، از نور بی پایان تو رونق گرفته
من خود آتشی که مرا، داده رنگ فنا، میشناسم
من خود شیوه نگه چشم مست تورا، میشناسم
دیگر ای برگشته مژگان، از نگاهم رو نگردان

دستت را مي گيرم و با تو پايين مي آيم.
هر جا كه مي خواهم كنار من باشي نقطه اي مي گذارم.
به پايين سطر كه مي رسم، نقطه نقطه هاي جامانده را مي شمرم.
از تو تا من همه اش شده نقطه چين.
از خودم تا تو را وصل مي كنم به هم!
مي شود خط چين!
فاصله مان شده از امروز تا هميشه!
در اين سطر شلوغ، تو را به هر چه ربط مي دهم، همه دورم مي كنند مرا از تو!
و شايد تو را از من...

سفيد مي پوشاني خط چين ها را!
و فاصله ها را مهمان سفيد پوش ها مي كني!
دستم را مي گيري و بالا مي كشاني ام.
از ديروز تا هميشه...

اين نوشته ها بهانه ای بیش نبود
به بهانه ی ورق خوردن يك برگ ديگر از سياه و سپيدهاي عمرم
|
+|
نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن 1385 توسط مرتضی
|
| ارسال به دوستان